خرید بک لینک
سلام :) چیقده آدما از همه چیز ناراضی ان آخه ^_^ تمام روزای هفته مینالن که تعطیل بشن سر کار نرن ,دانشگاه نرن, صبح زود بیدار نشن... بعد پنجشنبه و جمعه که میشه نصف پستای اینستا دلگرفتگی و دلتنگی و غربت و این صحبتاست... بعد تموم که میشه از شب جمعه شنبه خر میشه.. کار خر میشه.. مدرسه خر میشه.. دانشگاه خر میشه :) آیا اینا درگیری نیست :)) از میزان مطالعه ی من اگر پرسیده باشید من هنوز هیچی نخوندم ^_^ کتابا با همون ترتیب و در همون جایی که دیروز عکسشون رو در اینستایم گذاشتم همچنان با نظم و ترتیب نشستن ^_^ دیروز همینجور که پیشدستی خوراکی پر و خالی میشد رقیب جان شماره یک شروع کرد به پیام دادن و از این گفت که شرکنه و میخواد از جمعه شروع به خوندن کنه و یه کمی گپ و گفت و این حرفا... منم شیطان رجیم گولم زد گفتم خوب منم از فردا شروع کنم و امروز خود را به بطالت و در جوار همسر بگذرونم ^_^ این شد که کتابها رو دست نزدم. اما خوب از اونجا که شیطون کلا موجود نفرین شدی ای هست , عصر بود که سیل پیام از همون رقیب دینگ دینگ کنان به گوشیم سرازیر شد... پیام ها رو که باز میکردم واقعا نیشم باز بود.. کلا هم

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 3:29

سلام دوستان عرض به حضور انورتون کــــــــــــه من آدم نمیشم :) جمعه شب یه نگاه خیلی کوچکی به کتابها کردم و اصلا وقتی همسر نشسته بود دلم نمیخواست کتابا رو بردارم و برم تو اتاق و حالا نخون کی بخون؟ اولین شبی بود که همسر بعد چند روز شبکار نبود و خوب سیستم خوابشم بهم ریخته بود و منم تا اون بیداره خوابم نمیبره. با وجود اینکه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق همش منتظر بودم بیاد پیشم و خوابم نمیرد. دیگه گوشی رو برداشتم و گفتم بذار یه نگاه به مدل های پتو نوزادی ها بکنم ببینم میتونم ببافم خودم؟ هوم اولا که بگم واقعا به سختی چندتا پیج پیدا کردم که آموزش داشته باشن .همش تبلیغات و چرت و پرت :/ اما خوب یکی دو تا پیج اونم تو اینستا پیدا کردم که باید یه روز سر فرصت اول تا آخر دستورشونو بخونم ببینم از پسش بر میام یا نه؟ خوب من بافتنی رو فقط در حد خیلی ساده بلدم.قلاب بافی رو کلا فراموش کردم.نقشه خونی اصلا بلد نیستم.اما خیلی دلم میخواد همه ی اینا رو بلد باشم.از زنایی که عشقشون و ذوقشون تو خونه ی گرم و صمیمیشون به چشم میخوره خوشم میاد.خونه باید یه جوری باشه گاهی دوستات بگن وای این چه خوشگله از کجا خریدی؟ بعد

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 3:29

سلام دیگه راستی راستی آخرای آبان شد... احساس میکنم چشممو ببندم باز کنم بچم تو بغلمه انقدر که تند تند میگذره این زندگی امروز دومین هفته ی ماه چهارم رو شروع کردیم ^_^ چه عصر خوبیه.چقدر هوا ملوسه ولی خوب فکر دوستای تهرانی و باقی جاهای آلوده رو که میکنم واقعا قلبم میگیره نمیدونم سایت گیس گلابتون رو میخونید یا نه؟ اما یه جریان خوبی داره که یه روز خاص (دوشنبه ها) رو کردن روز زن و زنانگی و این قانون برقراره که مثلا تو اون روز خاص خانما چند ساعتی رو فقط و فقط به خودشون اختصاص بدن.به ناخنا و سر و وضعشون برسن.به سلامت روحشون برسن و خلاصه خودشونو تحویل بگیرن.. من که دیروز از ظهر رفتم دانشگاه و کلاس ها خیلی خوب بودن... ولی خوب خسته و کوفته برمیگشتم که یهو به سرم زد خیلی وقته به آبجیم سر نزدم.طفلی من پا درد داره :( اما خوب چه کنم که از ماست که بر ماست. آدم وقتی هیچ رقمه برای خودش ارزشی قایل نمیشه که یه دکتر بره مبادا دو سه بار پول متخصص و فیزیو تراپی بده یا یه تلاش جدی نمیکنه که وزنشو پایین بیاره آدم چی بگه بهش؟ حالا نمیخوام با صحبت درباره آبجیم که یکی از هزاران زن با این سبک زندگیه پست رو غم ا

برچسب: آبان نوشت,عکس نوشته آبان ماهی,عکس نوشته آبان 92, نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 ساعت: 3:29

سلام عزیزانم:) به این نوشتهای کوفتی همیشه چسبیده به عنوانهام وسواس پیدا کردم... گاهی میگم خوب چه کاریه؟ یه بیت شعری,چیزی کارم رو راه میندازه دیگه اما باز هر بار میگم پس چجوری اینهمه فلان نوشت به ذهنم رسیده برای این تعداد پست پس باز هم میتونه :| هووووم چقدر نمینویسم دیگه :( الان اگه بگم چند روز و شبه که همش میخوام بیام بنویسم و نمیشه باور میکنید؟ خوب چون این هفته همسر شبکاره همش میگفتم بذارم شب.اما هر شب انقدر هی این خوراکی رو میذارم اون یکی رو برمیدارم که میبینم خوابم گرفته و فقطم خوردم . نهایتا با دوستان چتی کردم :/ دیشب با یکی از دوستان مجازی چت میکردم که هی بینش میگفتم: بذار برم یه چای بیارم الان میام.تا پایین میرفت بذار برم یه سیب بیارم... ده دقیقه بعد بذار برم یه کاسه انار بیارم... یه موز بیارم.. آشو گرم کنم بخورم... اصلا یه وضعیتی دارم :| کلا مغزم فرمان سیرمونی نمیده ... نمیدونم مغزم خراب شده یا این تو دلی شکموئه :) (وای دستام رو کیبورد بود یهو یه عطسه کردم الان برای مانیتور یه برف پاک کن ماشین خوب بود ) خوب دیگه از گهگاه احوالپرسی هاتون خیلی ممنونم :) من خوبم خدا رو

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: جمعه 21 آبان 1395 ساعت: 12:02

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 20:18

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 18:28

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 18:28

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: يکشنبه 9 آبان 1395 ساعت: 18:28

صفحه بندی